بنام خداوند رحمان و رحيم
... شب و ماندن استخوان
شب و ناله هاي نهان در گلو
شـب و مثنـوي هـاي نـا گـفته ام
شـب و خلــوت و بغـض نشـکـفتـه ام
فـغــــان و غـم و اشـک و آه اسـت و مــن
شب است و سکوت است و ماه است و من
اواسط آذر ماه 66 مطمئنا روزهاي تاثيرگذاري تو زندگي پدر و مادر من بوده ، هميشه تولد اولين فرزند براي خانواده ها
بيادماندني است ، چه برسد به اين که سال هاي آخر جنگ هم باشد !! : My E.Mail
در حال حاضر سومين دوره وبلاگ نويسي خودم رو طي مي کنم ( شايد يک روز مراحل تکامل وبلاگم رو واستون نوشتم !! )
کوچه هاي تنگ حاصل ديدگاه ها و نظرات من پيرامون رويدادهاي اجتماعي و سياسي کشور است .
مدت زيادي از وقتم راپشت صفحه مانيتور مي گذرانم و دستي از دور بر آتش سايبر و شبکه به هم تنيده عنکبوتي دارم .
تا به حال چندين قالب براي وبلاگ طراحي کرده ام که کوچه هاي تنگ دومين آن هاست .
در آخر اگر کسي قالب خاصي را در نظر داشته باشه خوشحال مي شوم در طراحي به او کمک کنم .
گفتم کوچه چون ما توي خم کوچه اي مونديم بدون اين که بدونيم بايد از کدوم طرف حرکت کنيم . دل هامون هم آنقدر تنگ شده که خدا ميدونه ، براي نوشتن و گفتن هم نياز به دليل نداريم ، يعني به هر بهونه اي دلمون مي خواهد بنويسيم از تنهايي هامون و دل تنگي هامون . شايد يه تسکيني بده به ما ، البته شايد هم واقعا دل تنگ نباشيم اخه اگه بوديم که ................! بگذريم .
اما اگه راست راستش رو بخواهيد يه جورايي از اين اسم خوشم مياد !! . اين عکس رو که حتما يادتون مياد ؟!!
کشتـــی شکست خــورده طـوفــان کـربـــلا
در خــاک و خـون فتـــاده به میدان کربــلا
گر چـــشم روزگار بر او فاش می گریست
خون میگــذشت از سر ایــوان کـربــلا
نگرفـت دست دهــــــر گلابی به غیر اشک
زان گل که شد شکفتـــــه به بستان کربـلا
از آب هــم مضایقـــه کــردنـد کـوفیــــان
خوش داشتنــد حـــرمت مهمــان کـربـــــلا
بـودنــد دیو و دد همــه سیراب و می مکید
خاتم ، ز قــحط آب ، سلیمــان کـربـــلا
زان تشنگـــان هنـــوز به عیوق می رسد
فریــاد العطـــش ز بیابـــان کــربـــلا
آه از دمــی کــه لــشگر اعدا نکرد شرم
کــردنـد رو بـه خیمــه سلطــان کـربـــلا
کــاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
ویـن خرگــه بلنـد ستون ، بی ســتون شدی
کـاش آن زمان در آمــدی از کـوه تا به کوه
سیل سیــه کـه روی زمیـن قــیر گـون شدی
کــاش آن زمـان ز آه جگــــر سوز اهل بیت
یک شعلـه بــرق خرمــن گردون دون شدی
کــاش آن زمان کـه این حـرکت کرد آسمان
سیماب وار گــوی زمیــن بی سکــون شدی
کــاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جـان جهانیــان همــه از تـــــن بـرون شدی
کـــاش آن زمان کــه کشتی آل نبی شکست
عالــــم تمام غرقــه دریـــای خــــــون شدی
آن انتقــــــــام گــر نفتــــــادی بـــــروز حشر
با ایــن عمـل معامله دهـــــر چون شدی ؟
روزی کــه شــد بــه نیـــزه سـر آن بزرگوار
خــورشید ســر برهنــه بــر آمــــد ز کوهسار
موجــی بـه جنبش آمــــــد و برخاست کوه کوه
ابـــری بـه بــارش آمــد و بـــگریست زار زار
گــفتی تمـــام زلزلــــه شـــــد خــاک مطمئــــن
گفتــی فتـــاد از حــــرکت چــرخ بـی قـــرار
عرش آن زمان به لرزه در آمد که چرخ پیـــر
افتـــاد در گمــان کـه قیــامت شـد آشـــکار
آن خیمــه ای کــه گیسوی حورش طناب بود
شــد سرنــگون ز بـــاد مخــــالف حباب وار
جمعی کــه پــای محملشــــان داشت جبرئیل
گشـتـنـد بی عمـــاری و محمــل ، شتـر سوار
بـــا آنــکه ســـر زنــد این عمل از امت نبی
روح الامیــن ز روح نبــی گشــت شــرمسار
پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول
رو در مدینــه کرد که یا ایها الرسول
این کشتــه فتــاده بـه هـــامون ، حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون، حسین توست
این نخــل تــر گـز آتـش جـــان سوز تشنگــی
دود از زمیـن رساند به گردون ، حسین توست
این ماهــی فتــاده به دریـای خـــون کـه هست
زخـم از ستاره بــر تنش افزون ، حسین توست
این غرقــه محیط شهــادت کــه روی دشــــت
از مــوج خــون تو شده گلگون ، حسین توست
این خشک لــب فتـــاده دور از لــب فــــــرات
کـــز خون او زمین شده جیحون ، حسین توست
این شــاه کـم سپـاه کــه بـا خیـــل اشـک و آه
خــــــرگاه زین جهان زده بیرون ، حسین توست
این قـــالب طپــان کـه چنین مانــده بــر زمیــــن
شــاه شهیــد نــاشــده مـــــدفون ، حسین توست
محتشم کاشانی (ره)
پ.ن : از دوستانی که با فایرفاکس این صفحه رو می بینند عذر می خواهم . ایراد از این پست . قالب مشکلی نداره . این یه دفعه رو کوتاه بیا برو سراغ IE .
بهترين نمايش صفحه در 1024 * 1280 پيکسل خواهد بود . از کاوشگر اینترنت اکسپلورر مایکروسافت نسخه 6 یا بالا تر و یا موزیلا فایرفاکس نسخه های بالاتر از 1.0.7 استفاده کنید . در صورتي که از مرورگري جز موارد فوق استفاده کنيد ممکن است با مشکل مواجه شويد .
©
تمامي حقوق اين وبلاگ متعلق به کوچه هاي تنگ است . استفاده از مطالب وبلاگ تنها با اشاره به نام کوچه هاي تنگ بلا مانع است .

اي نشسته در شکوه و اوج و بلندي ، بيچارگي از هر سو راه چاره بر ما بسته است و دستمايه هامان نيز بيمايه و ناچيز است . لطفي نما و پيمانه را برايمان پر کن و بيدريغ به حسابمان در ريز که خداي بخشندگان را پاداشي نيک مي دهد .
چه طولاني شد اين عطش ! پس کي به چشمه سار وجود تو مي توان رسيد ؟ پس کي از زلال خوشگوار حضور تو ميتوان نوشيد؟ چه طولاني شد اين عطش ! چه طاقت سوز شد اين تشنگي ! کي مي شود صبح ، ناشتاي چشم هايمان را به نگاه تو بگشاييم ؟ کي مي شود شام ، تصوير تورا به قاب خواب هايمان ببريم ؟ کي مي شود صداي گام هاي آمدنت در گوش هستي طنين بيندازد؟ ...........
صبح بي تو رتگ يک آدينه دارد |
بي تو حتي مهرباني حالتي از کينه دارد |
بي تو مي گويند تعطيل است کار عشق بازي |
عشق اما کي خبر از شنبه و آدينه دارد |
جغد بر ويرانه مي خواند به انکار تو اما |
خاک اين ويرانه بويي از آن گنجينه دارد |
خواستم از رنجش دوري بگويم ، يادم آمد |
عشق با آزار خويشاوندي ديرينه دارد |
ناگهان قفل بزرگ تيرگي را مي گشايد |
آنکه در دستش کليد شهر پر آيينه دارد |