بنام خداوند رحمان و رحيم
... شب و ماندن استخوان
شب و ناله هاي نهان در گلو
شـب و مثنـوي هـاي نـا گـفته ام
شـب و خلــوت و بغـض نشـکـفتـه ام
فـغــــان و غـم و اشـک و آه اسـت و مــن
شب است و سکوت است و ماه است و من
اواسط آذر ماه 66 مطمئنا روزهاي تاثيرگذاري تو زندگي پدر و مادر من بوده ، هميشه تولد اولين فرزند براي خانواده ها
بيادماندني است ، چه برسد به اين که سال هاي آخر جنگ هم باشد !! : My E.Mail
در حال حاضر سومين دوره وبلاگ نويسي خودم رو طي مي کنم ( شايد يک روز مراحل تکامل وبلاگم رو واستون نوشتم !! )
کوچه هاي تنگ حاصل ديدگاه ها و نظرات من پيرامون رويدادهاي اجتماعي و سياسي کشور است .
مدت زيادي از وقتم راپشت صفحه مانيتور مي گذرانم و دستي از دور بر آتش سايبر و شبکه به هم تنيده عنکبوتي دارم .
تا به حال چندين قالب براي وبلاگ طراحي کرده ام که کوچه هاي تنگ دومين آن هاست .
در آخر اگر کسي قالب خاصي را در نظر داشته باشه خوشحال مي شوم در طراحي به او کمک کنم .
گفتم کوچه چون ما توي خم کوچه اي مونديم بدون اين که بدونيم بايد از کدوم طرف حرکت کنيم . دل هامون هم آنقدر تنگ شده که خدا ميدونه ، براي نوشتن و گفتن هم نياز به دليل نداريم ، يعني به هر بهونه اي دلمون مي خواهد بنويسيم از تنهايي هامون و دل تنگي هامون . شايد يه تسکيني بده به ما ، البته شايد هم واقعا دل تنگ نباشيم اخه اگه بوديم که ................! بگذريم .
اما اگه راست راستش رو بخواهيد يه جورايي از اين اسم خوشم مياد !! . اين عکس رو که حتما يادتون مياد ؟!!
بدون مقدمه ؛ چند ماه قبل از کنکور بود ــ اگه اشتباه نکنم ــ با یکی از بر و بچ بلاگ شهر صحبت میکردم . ( امشب دلم می خواد این طوری بنویسم ! خدا رو چه دیدی ؟!! شاید تا آخر کار هوس غلط املایی هم زد به سرم ) یاد ایام پشت کنکورش افتاده بود این رفیق ما . (مونث یا مذکر بودنش مگه توفیری هم واسه تو داره ؟! ) می گفت روزهایی که آدم کاری جز درس خوندن نباید داشته باشه قاعدتا ، هوس میکنه بره کوه ، رمان بخونه ، بره زیر بارون بهاری وایسه عین دیوونه ها تا خیس خیس بشه یا چه میدونم ، بزنه از طالقان تا رشت رو پیاده با زبون روزه گز کنه . ( حالا گیرم همه اینها رو اون نگفته باشه ، من هم یه چیزهایی اضافه کرده باشم . شما علی الحساب گوشا تو وا کن ببین چی میگه این حقیر سراپا تقصیر . اونوقت بگو خب . آخرش کامنت ها رو گذاشتن واسه این جور خورده فرمایش ها . واسه این که بپرسی این دری وری ها چیه می بافی بهم ؟!! واسه اینکه غلط املایی بگیری . واسه این که بپرسی " خوبی شما ؟ " ، واسه اینکه هرچی تو دلته بریزی رو داریه ( همون دایره . اهل هنر و موسیقی بخصوص علی آقای گل واردن )یا اصلا واسه این که بزنی تو گوش من بلکه هوش و حواسم بیا سر جاش ( البته تو دنیای مجازی و اگرنه که... استغفر الله ...) چی می گفتم ؟ ... هان . مخلص کلوم . من هم زیر بارون رفتم و تا صبح زقل قورت ( همون چاییدن خودمون ) بیخ خرم رو ول نمی کرد . من هم صبح علی الطلوع جلو کتاب هام نشستم و رفتم تو نخ سمفونی گنجشک ها اون هم تو اردیبهشت وسط یه دنیا درخت . من هم زدم تو خط رمان . نوشته های بزرگی رو خوندم . کار های آدم های بزرگ . گنده لاتشون شاید همون "اشراق " بود که شرحش تو دو - سه پست قبل رفت . یک سری از داستانک های "چخوف" رو هم داشتم تو برنامه . ( کاف داستانک رو نمی دونم کاف تحبیب بود یا تصغیر ـ داستان کوتاه دیگه !!!! ــ حالا کوتاه میایی یا نه شما ؟ ) "من او " هم که دیگه لازم شده یه پست اختصاصی بزنم واسش . اینجا مجالش نیست .
هویجوری ! یه هویی . کنار "من او " یه کتاب دیدم . اعتراف می کنم از عنوانش خوشم اومد که خریدمش . آره داداش . داشتم میگفتم . ( دوباره زدی تو نطقمون . حالا ما به آبجی هامون هم بگیم داداش چی میشه ؟ قرار شد این یه پست رو با ما بسازی ،با ما راه بیایی ، چی شد پس ؟ ) من هم خوندمش . "روی ماه خداوند را ببوس" رو میگم . . ( دیدی تصویر رو جلدشو ؟ ما که نفهمیدیم منظور و مفهومش چی بود !!! یعنی حقیقت امر اصلا نفهمیدم چی چی بود ؟ ) عوض عکس نا مفهوم روی جلد ، محتواش حسابی چسبید . ( عین یک دست نون و کباب داغ بازار با ریحون تازه و یه پیاله ماست . آره قربونت ! نونش سنگک بود . داغ داغ . قبول نداری ؟ ببین جای سوختگی کف دستمو ! کار یکی از سنگ های تنوره که با نون اومده بود ملاقات جناب ما ! ) کجا بودیم ؟ تو بازار ؟ نه . رو کاناپه . یه لیوان شیر قهوه مونده تو دستت که ساعت ها پیش می خواستی یک لب بزنی بهش . مگه آقای "مستور" گذاشت ؟!! یه نفس باید می خوندیش لا مروت رو .
می دونی ؟ یه جورایی همون دید "اشراق" ـــی رو داشت به "توحید" . دوباره شروع کردی ؟ مگه ۵ دقیقه سکوت چقدر خفه کننده است ؟ همه جوره پارازیت هات رو تحمل کردم از اول پست تا حالا ، اما اگه بخواهی بحث های فلسفی رو کلید بزنی ، دیگه آبمون تو یه جو نمی ره ها !! اخوی ، کی گفته همیشه به این برهان های عقلی فلسفی نیازه ؟ گاهی میشه با کمال سادگی ، پنجره دلت رو وا کنی به طرف " او " . اونوقت می بینی چه طوری میشه با قلبت کانکت بشی . بعید میدونم پسورد بخواد ها ! نهایتش چند تا قطره اشک ، از عمق وجودت البته ، ولو به اندازه یه ارزن ، کارت رو راه میندازه .سرعتش هم که دیگه نگو ! حرف نداره . به جون خودم . ( شما تو دلت بگو ایشا الله زنده باشی جوون ) آره داداش گلم ! با نهایت صدق قلب بیا این بار این نسخه رو امتحان کن . نترس . "روی ماه خداوند را ببوس" . باید دهن کسی که این کلمات رو گفته ..... آره ..... طلا گرفت . حیف که این بنده خدا از جماعت اوناث بود . تازه یکم هم از نظر اخلاقی مورد داشت بنده خدا و اگرنه ... و گرنه طلاش که آماده است . ( بخیل نباشه ایشا الله رو این کره خاکی . بگو ایشا الله )
تموم شد . دیدی درد نداشت . بیا ...... بیا این شکلات رو هم بگیر واسه اینکه بچه خوبی بودی . نه ... نه .. برای دندونات خوب نیست . بده مامانت واست نگه داره بزرگ که شدی ... اونوقت یاد من بیفتی . اگه خستت کردم به بزرگواریت می بخشی من رو . ( شما بگو : خواهش می کنم جناب ) خلاصه ، مونده بود تو دلم این حرف ها . بیخ خرم رو چسبیده بود لا مذهب . آقایی کردی شدی سنگ صبور ما . خدا عوضت کنه !!!!! ... نه .. هان . .. ببخشید . خدا عوضت بده . اگه نا خواسته توهینی هم کردم به کسی ، بذاره به حساب " شب است و سکوت است و ماه است و من ...
فغان و غم و درد و آه است و من ...................
شب و خلوت و بغض نشکفته ام ..................
شب و مثنوی های نا گفته ام ...................... "
گرفتی چی شد ؟ !!! اومده بودم بگم ، از قید و بند محاسبات عقلت بیا بیرون . با این دل آتیشی ات میون بر میزنی . همچی تند و تیز میرسی که خودت هم می مونه حیرون ..... دمت گرم ! یعنی ما .... حالا از ما گفتن بود . این خط این هم نشون . ببین کی گفتم بهت . شنفتی چی گفتم که ؟!!! اگه ملتفت شدی بگو یا علی . تمت .
بهترين نمايش صفحه در 1024 * 1280 پيکسل خواهد بود . از کاوشگر اینترنت اکسپلورر مایکروسافت نسخه 6 یا بالا تر و یا موزیلا فایرفاکس نسخه های بالاتر از 1.0.7 استفاده کنید . در صورتي که از مرورگري جز موارد فوق استفاده کنيد ممکن است با مشکل مواجه شويد .
©
تمامي حقوق اين وبلاگ متعلق به کوچه هاي تنگ است . استفاده از مطالب وبلاگ تنها با اشاره به نام کوچه هاي تنگ بلا مانع است .

اي نشسته در شکوه و اوج و بلندي ، بيچارگي از هر سو راه چاره بر ما بسته است و دستمايه هامان نيز بيمايه و ناچيز است . لطفي نما و پيمانه را برايمان پر کن و بيدريغ به حسابمان در ريز که خداي بخشندگان را پاداشي نيک مي دهد .
چه طولاني شد اين عطش ! پس کي به چشمه سار وجود تو مي توان رسيد ؟ پس کي از زلال خوشگوار حضور تو ميتوان نوشيد؟ چه طولاني شد اين عطش ! چه طاقت سوز شد اين تشنگي ! کي مي شود صبح ، ناشتاي چشم هايمان را به نگاه تو بگشاييم ؟ کي مي شود شام ، تصوير تورا به قاب خواب هايمان ببريم ؟ کي مي شود صداي گام هاي آمدنت در گوش هستي طنين بيندازد؟ ...........
صبح بي تو رتگ يک آدينه دارد |
بي تو حتي مهرباني حالتي از کينه دارد |
بي تو مي گويند تعطيل است کار عشق بازي |
عشق اما کي خبر از شنبه و آدينه دارد |
جغد بر ويرانه مي خواند به انکار تو اما |
خاک اين ويرانه بويي از آن گنجينه دارد |
خواستم از رنجش دوري بگويم ، يادم آمد |
عشق با آزار خويشاوندي ديرينه دارد |
ناگهان قفل بزرگ تيرگي را مي گشايد |
آنکه در دستش کليد شهر پر آيينه دارد |