تبليغاتX
کوچه هاي تنگ

بنام خداوند رحمان و رحيم         





... شب و ماندن استخوان
شب و ناله هاي نهان در گلو
شـب و مثنـوي هـاي نـا گـفته ام
شـب و خلــوت و بغـض نشـکـفتـه ام
فـغــــان و غـم و اشـک و آه اسـت و مــن
شب است و سکوت است و ماه است و من


روزنوشت
   بســم الله ...
  يک آدم دوست داشتني : فرهنگ ، اين همان چيزي که من حاضرم در راهش کشته شوم .
ر ا هـنــمــا
ا مـکــا نـا ت

خانه پست الکترونيکي My Technorati  Profile   اين صفحه را به ليست علاقه مندي هاي خود اضافه کن     خروجی RSS وبلاگ
Add IR-IR to your Feed Reader :
برای اطلاع از آخرین پست های کوچه های تنگ از کد زیر در قالب وبلاگتان استفاده کنید: (نمونه)  
آ نـچــه گـذ شــت
پــو يــش
پویش به کمک گوگل :
جستجو در كل وب
جستجو در اين وبلاگ
پویش سریع در صفحه جاری :
گــر ا یــش
گردش هاي نيمه شب
دیگه چه خبر ؟
ح / س / ي / ن
:: ز دست عشق در عالم هياهو ست ::
حـ :: ـسـ :: ـیـ :: ـن (ع)
حـک شده بر قلب من /تا ابد/ نقش تو / نقش نور/ نقش مهر/نقش قشنگ حضور/
سـر زده از کوه دلم / از ازل / نور تو / آفتاب / روشنا / رنگ خون / غرق مه / مثل خواب/
يــک سخن آشنا/ يک سرود/ يک نوا / صبح لبانم گشود :
نـيست به عالم ز تو محبوبتر/خوبـتر/اي تو زلال اي تو پاک/ نور عين/ جــرعه اي از آب فـراتم بنوش / اي حسين/
من کيستم
 محمد علي طائبي  || (M.A.Taebi ( alibloger

اواسط آذر ماه 66 مطمئنا روزهاي تاثيرگذاري تو زندگي پدر و مادر من بوده ، هميشه تولد اولين فرزند براي خانواده ها بيادماندني است ، چه برسد به اين که سال هاي آخر جنگ هم باشد !!
در حال حاضر سومين دوره وبلاگ نويسي خودم رو طي مي کنم ( شايد يک روز مراحل تکامل وبلاگم رو واستون نوشتم !! ) کوچه هاي تنگ حاصل ديدگاه ها و نظرات من پيرامون رويدادهاي اجتماعي و سياسي کشور است . مدت زيادي از وقتم راپشت صفحه مانيتور مي گذرانم و دستي از دور بر آتش سايبر و شبکه به هم تنيده عنکبوتي دارم . تا به حال چندين قالب براي وبلاگ طراحي کرده ام که کوچه هاي تنگ دومين آن هاست . در آخر اگر کسي قالب خاصي را در نظر داشته باشه خوشحال مي شوم در طراحي به او کمک کنم .

: My E.Mail
taebi |dot|ali |at| Google |dot| com

لوگو
حالا چرا « کوچه هاي تنگ » ؟
هواي حوصله
هواي حوصله کم رنگ مي شود گاهي | دلم براي خودم تنگ ميشود گاهي | کسي دوباره مرا در خودم گره زده است | و پاي آمدنم لنگ مي شود گاهي | ميان آيينه اين کيست مثل من مجنون | که بين ما دو نفر جنگ مي شود گاهي | زدم زمين و شکستم خودم .. نه .. آيينه را | نگاه منتظرم سنگ مي شود گاهي | ز خويش باز شدم و در تو ريختم حالا | دلم براي تو دل تنگ مي شود گاهي |

:: سارا حيدري ::
درباره وبلاگ
پشتيباني: BLOGFA
طراحي قالب : کوچه هاي تنگ
براي سفارش قالب :علی طائبی
به کمک
  یــا د د ا شت  
عبرتی از روز دهم
جمعه سیزدهم بهمن 1385


در ادامه مطلبی که در روزنوشت نوشته ام ؛
در تواریخ آمده که ۵ نفر از صحابه بزرگوار رسول اعظم (ص) در روز عاشورا جز مدافعین سبط بزرگوار ایشان قرار داشتند . حبیب ابن مظاهر و مسلم ابن عوسجه از مشایخ این گروه بودند . چیزی که اکثر ما شندیده ایم این است « که روزی حبیب ، مسلم را در بازار دید و به او گفت : آهای پیرمرد ! کجا می روی ؟ مسلم پاسخ داد :  محاسنم به سپیدی نشسته است و قصد خرید رنگ یا حنائی دارم . حبیب بن مظاهر گفت : من حنائی سراغ دارم که اثرش هیچ گاه ناپدید نمی شود . مسلم ! مولایمان حسین ابن علی (ع) حرکت کرده است به سمت کوفه .
این دو صحابی بزرگوار به سمت کاروان حضرت اباعبد الله شتافتند . در روز عاشورا مسلم پیش از حبیب به میدان رفت . هنگامی که بر روی زمین افتاد ، حضرت ثار الله (ع) به همراه حبیب بر کنارش آمدند . حبیب گفت : به یاد داری در باره خضاب چه به تو گفتم ؟ »  تا اینجای ماجرا را اکثر ما شنیده ایم . نکته ای که به نظر من خیلی مهم است از اینجا به بعد ماجرا است .
« حبیب گفت : من نیز تا دقائقی دیگر به تو ملحق خواهم شد ، لیکن اگر وصیتی داری که از دست من بر می آید بگو . مسلم گفت : وصیتی دارم که می توانی آن را در این آخرین لحظات عمرت انجام دهی . حبیب جان !
نکند دست از مولایمان ، سرور جهانیان ، حسین ابن علی (ع) برداری !!!!! »
وصیت این یار گرامی پیامبر اکرم (ص) نکته بسیار مهمی در خود دارد . این احتمال وجود دارد که کسی در روز عاشورا ، در گرماگرم نبرد ، ناگهان رو از جبهه حق بردارد و به سوی عاقبتی شوم رهسپار گردد . (حتی اگر چون حبیب ابن مظاهر سالها جز موالیان خاندان رسول الله(ص)  بوده باشد . ما که جای خود داریم !!!! )
عقل سلیم حکم می کند که حتی نسبت به یه ثانیه بعد خود اطمینان نداشته باشیم که در کدام سوی میدان ، پیکار می کنیم . لازم است که در هر لحظه خود را با حق ، طراز نمائی . ببینی جز مدافعین حرم رسول الله (ص) هستی یا .... یا چون کوفیان دلت با حسین (ع)  و شمشیرت علیه اوست  ؟!!!!! خداوند ما و شما را یک لحظه به خدمان وا نگذارد .

« فــــاعتبــــــروا یا اولـــــی الابصــــــــــار »

پ.ن : اول : شهادت سید الساجدین ، زین العابدین ، حضرت سجاد بر شما تسلیت باد . چقدر نزدیک است به عاشورا !!!!! دوم : مثل همیشه اونی نشد که می خواستم !!!! چی کار کنم دیگه ؟!!!! سوم : چرا این بالاترین فیلتر شده ؟!!!


 نوشته شده در ساعت 6:32 قبل از ظهر  توسط علی آقا !!  |  افتخار مي دهيد ؟ دنبالک |  گرایش : د يـد گـا ه
لينک ثابت اين پست :
کلمات در اندوه
پنجشنبه چهاردهم دی 1385


..... دانیال نشست روی صندلی . شقیقه هایش را با دست فشار داد و زل زد به جمعیت اشیای خاموش مقابلش . گفت : « بروس شوارتز ۱   . فکر نمی کنم اسمش تا حالا به گوش هیچ کدوم از شما بی شعورها خورده باشه . ولی این اصلا مهم نیست . اون یکی از بهترین عروسک گردان های دنیاست .  عروسک گردان ها معمولا وقت نمایش دست هاشون رو توی دستکش مخفی می کنند تا تماشاچی اون ها رو نبینه و حواسش به نمایش باشه . بیش تر اون ها از نخ و عصا و این جور چیزها استفاده می کنند ، اما بروس شوارتز از این کارها نمی کنه . بروس دست هاش رو به شما نشون می ده ؛ برای این که نمایش هاش اون قدر محشره که بعد از یکی دو ثانیه تماشاچی دست ها رو فراموش می کنه و محو بازی می شه .  دست ها رو می بینه اما در واقع نمی بینه . می فهمید چی دارم می گم کله پوک ها ؟
در واقع شما فقط رقص عروسک ها رو می بینید . بس که عالی می رقصند . اما نکته ی مهم ، نکته خیلی مهم ماجرا اینه ، یعنی من فکر می کنم اینه که اگه اون عروسک های شوارتز عقل و شعور داشتند ، اگه می تونستند حرف بزنند ، خیال می کردند نخی در کار نیست . این همون چیزی یه که شما کله پوک ها ی عوضی تا دم مرگ هم متوجه ش نمی شید . »  ۲

..... « ... با شما هستم ! با شما عوضی ها که عینهو کرم دارید تو هم می لولید . چی خیال کرده ید ؟ همه تون ، از وزیر و وکیل گرفته تا سپور و آشپز و پرفسور ، آخرش می شید دو عدد . خیلی که هنر کنید ، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید فاصله دو عددتون می شه صد . صدام رو می شنفید ؟ می شید یه پیر مرد آب زیپوی عوضی بو گندو . کافیه دور تند نیگاش کنید . همین که دور تند نیگاش کردید می فهمید چه گندی زده ید . می فهمید چه چیز هجو و مزخرفی درست کرده ید . حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید ؟ قراره چه غلطی بکنید که دیگرون نکرده ند ؟ ..... از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که می کنید ، یعنی آسون ترین کاری که می کنید ، اینه که عاشق همدیگه می شید . لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازش سر در نمی آره . عاشق می شید و بعد عروسی می کنید و بعد بچه دار می شید و بعد حال تون از هم به هم می خوره و طلاق می گیرید . گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه می شید. لعنت به همه تون . لعنت به همه تون که حتی مث مرغابی ها هم نمی تونید فقط با یکی باشید ..... دنبال چی می گردید ؟ آهای عوضی ها ! آهای با شما هستم ! صدام رو می شنفید ؟ »  ۳

پاورقی :
۱ ) Bruce Schwartz    - عروسک گردان برجسته آمریکائی .
۲ و ۳ )  از متن کتاب استخوان خوک و دست های جذامی : مصطفی مستور

ب . ن :
۱) خدایش بیامرزد . رفت پیش خدا . آخرین پستش به یادگار موند تا دیگه هیچ وقت از نور به روز نشه . اعترافات یلدایش بود . بسم الله .... الحمد و لله .... بسم الله ... قل هوا الله احد  ....  ( مراسمش اینجاست ... )
۲ ) کتاب « استخوان خوک و دست های جذامی » رو خوندم . حقیقتا ماه بود . عالی ... یک .... ! توصیه می کنم مطالعش کنید .
۳ ) حتما تا بحال خبر « ثبت سایت ها و وبلاگ های فارسی » رو شنیدید . من خیلی با این طرح موافق نیستم . یعنی لزوم این چنین  رفتار هائی رو نمی فهمم . اینجا هم اشاره کوچک و جالبی به بحث کنترل وب سایت ها در ایران کرده . اینجا هم بحث مفصلی داره در این باره  (۱۷ خطای امنیتی و حرفه ای در این طرح )   هنوز اطلاعات زیادی ندارم در باره ش . به زودی نظرم رو در پیرامون این موضوع می نویسم . اگه عمری بود ... !!!
۴ ) این مطلب رو هم با عنوان « در آئینه بی غبار یاد »  که مربوط به مناظره اخوان و گرمارودی است توی سحرخیز نوشتم .


 نوشته شده در ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط علی آقا !!  |  افتخار مي دهيد ؟ دنبالک |  گرایش : د يـد گـا ه
لينک ثابت اين پست :
بعد النمایش تروی !!
پنجشنبه چهارم آبان 1385


" اگه روزی ماجرای مرا برای مردم بازگو کردید به آنها بگویید در چه زمانی می زیستم . زمانی که پادشاهاه ذره ای برای جان انسان ها ارزش قائل نبودند . " این جمله ای بود که در آنتهای فیلم تروی به عنوان پیام فیلم بیان شد . بعد از اینکه شبکه ۲ سیما این فیلم را برای بار دوم ( یا بیشتر !! ) پخش کرد ، حس کردم حرفی برای گفتن دارم .

به نظر من یکی از تاثیر گذارترین سکانس های این فیلم ، همان جایی بود که تروی (Troy) در آتش می سوخت . از بالا تا پایین ؛ همه نماد های تمدن یکی پس از دیگری نابود می شد و تنها دلیلش هوس قدرت طلبی یک پادشاه و مقابله به مثل ! حاکمی دیگر بود . در روند فیلم اشتباهات بزرگی پشت سر هم رخ می دهند که در آخر منجر به نابود شدن یک تمدن و فرهنگ بزرگ آن روز می گردد . در مقایسه ی کوچکی که میان شرایط امروز دنیا و آنچه در این داستان بدان پرداخته شده انجام می شود به سادگی می شود دریافت که امروز هم جان مردم ، کم ارزش ترین کالای دنیای مبادلات بین قدرتمداران است . امروز هم در گوشه و کنار دنیا ، ملت های زیادی زیر آتش باران جنگ ، جان می سپارند تا دنیایی با نظم نوین !! حاکم شود . که در آن سازمان های بین المللی دیگر همین پوسته ظاهری هم محسوب نشوند .

تنها تفاوت عمده دنیای امروز با آنچه در تروی می بینیم با توجه به صحبت های رضا امیرخانی در گفت و گوی با شریف نیوز بیشتر آشکار می شود (اینجا ) و آن تغییر رویکرد از جنگ قلعه ای به میدانی شدن فضای نبرد است . حاصل و ثمر این اقدام آن است که کشور متخاصم ( یا کشورهای متخاصم ) امنیت و آزامش را برای مردمشان به ازمغان می آورند ولی جنگ همچنان در جایی خیلی دورتر از حتی قاره ی شان هنوز برپاست .

دو نکته دیگه هم به نظرم اومد در باره این فیلم بد نیست بگم :

۱- اولین قربانی در اینگونه جنگ هایی که در غرب رخ می دهد ، به طور قطع مذهب و دین است . آنچنان که در ابتدای نبرد ، یونانیان معبد و خادمان آن را به خاک و خون می کشند . و قربانی بعدی هم مظاهر تمدن و فرهنگ یک کشور است همانطور که مجسمه آپولو و دیگر تندیس های الاهه های رم یکی پس از دیگری نابود می شود ( البته خود فرهنگ و دین گاهی از صحنه نبرد جان سالم به در می برد و همچنان جاوید خواهد ماند اما مظاهر آن و نمود های بیرونیش مثل کتاب و نمادهای فرهنگی قربانی می شوند )
2- با یک مقایسه کوچک میان افسانه ها و اساطیر غرب (یونان و روم ) با اساطیر کهن ایران به یک تفاوت عمده پی می بریم و آن هم میزان خشونت در آن ها است . پر واضح است که حتی در نبرد های اساطیری ایرانی (مانند آنچه در شاهنامه آمده ) روح فتوت و مردانگی موج می زند و کمتر رنگ و بوی نفرت و کینه می دهد . حال فرزندان همان ها که پس از فتح تروی به هیچ کس ،  زن و کودک و خدسال ، رحم نمی کردند در دنیای امروز فرزندان رستم را خشونت طلب می داند و خود را مروج آزادی و صلح در زیر لوای نظم نوین جهانی و خاور میانه جدید می خوانند .


 نوشته شده در ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط علی آقا !!  |  افتخار مي دهيد ؟ دنبالک |  گرایش : د يـد گـا ه
لينک ثابت اين پست :
تفاهمی از جنس میثاق امیرفجر ، اشراق و شهاب الدین سهروردی
دوشنبه نهم مرداد 1385


مدتی بود دنبال دروازه ای می گشتم برای ورود به مباحث کلامی . گذارم پیش از همه به کتب استاد افتاد . استاد شهید را می گویم ، مرتضی مطهری . اما لازمه ورود به چنین مقوله هایی از طریق این ورودی دانستن علوم پایه از جمله منطق بود . باید منطقی فکر کنی ! اما ساده انگاری است اگر حتی لحظه ای گمان کنی " آموزش مقدماتی منطق " تو را به چنین شیوه تفکر رهنمون خواهد شد .

مدتی بود در بین مشاء و اشراق سر درگم بودم . نوریه قب تو را هدف قرار می دهد و مشاء خرد تو را . عجب غوغایی می کنند در جولانگاه وجود تو این " دو پادشاه در یک اقلیم " . قلب و عقل را می گفتم ! اما پیروزی گویا با شهاب الدین سهروردی بوده است . نه به دلیل برتری و استواری استدلالش ــ که قلب را به استدلال کاری نیست ــ بلکه به یاری ابزاری که ابن سینا از آن کم بهره مانده است .  (حد اقل تا امروز ) قلب بشر زودتر از عقل او به بلوغ می رسد . اما شاید دلیل مهمتری که باعث شد من به اشراق متمایل شوم ،  پیش از آنکه بر آن اشراف یابم ، اولین جلد اشراق بود . ( اصلا خنده دار نبود این حرف من اما شما مجازی که بخندی ! )

صحیفه عشق 
زبور عشق و عقل
سفر عشق و عقل و اشراق

اینها الفبای آغازین من در پای نهادن به گفتگو های اشراق و مشاء بوده است . اشراق اگر چه آن دروازه ای نبود که من در پی اش بودم اما عجیب راه سهل و همواری بود . میثاق امیر فجر توانایی خود را در نگارش رمان در صحیفه عشق به رخ تو می کشد آنجا که روزگار همراه با " آیدا " را به تصویر می کشد و با لحنی مسحور کننده به تو می فهماند که عشق را آن چنان فهمیده است که می تواند آن را در قالب کلمات بر قلب تو نازل کند . هنگامی که دل تو آماده شد و زیر سنگ های آسیا نرم و انعطاف پذیر شد ، ذره ذره فلسفه ی اشراق را به تو می چشاند . " زبور عشق و عقل " را می گویم .
و بعد ؛ در " سفر عشق و عقل و اشراق " همه مفاهیمی را که رایگان ( یا به نقد سوی چشم هایت ) به تو بخشیده ، یکی یکی باز پس می گیرد که در رسیدن به نور مقدس  - محبوب ازلی – به هیچ چیز نیاز نداری جز همان دلی که در این چند صباح پروانده ای . ( آنجا که شهاب ها !! زندگی نامه شهاب الدین را در خاک مدفون می کنند ) داشتم می گفتم ؛ شاید اگر کسی توانسته بود رمانی از این دست در معرفی مشاء بپردازد ، مقابله برابر تر می شد . اما اینک ؛ این تو هستی که با قلبی بالغ شده به نور عشق و اشراق ، به یاری اندیشه برخیزی و مشاء را اندک اندک درک کنی . شاید هدف امیر فجر نیز جز این نبوده باشد .


« ...... و اشراق باز لبخند زد ؛
چه می گویی ؟ ... این طامس نور احدی و اقیانوس نور سرمدی است ... بنگر و به شادمانی نگاهش کن ... در همه عمر جز یکبار و یک نظر نمی توانش دید و تاب آورد . آنجاست ... کوکب دری اوست ... همه هستی اوست ... هوست ... آنک نور الانوار ... ناگاه نسیمی بر خواست ... و نغمه ای آسمانی طنین افکن شد ... که گویی سی مقام بدیع را در یک لحن بدیع می نواخت . نغماتی روحانی و آسمانی و قدسی چونان " صفیر سیمرغ " نغمه های هماهنگ و اجلالی سی ساز ، همراه با " آواز پر جبرئیل " و آوای قلب آدمی ...
و در این لحظه هر دو که جز یک تن نبودند ، در برابر آن نور ، به خاک افتادند ... و گونه بر خاک نهادند ، نه آندو ، که همه ارواح ، که جز یک روح بیش نیستند . روح تمامی عاشقان ، ساجدان و شیفتگان ، متحد گشته با جان ایشان ... چنین می دیدند و چنین می سرودند :


(بر درخت متبارک و خجسته ی زیتونه ای که نه شرقی و نه غربی است ، نوری می درخشد ... نوری که نوربخش آسمانها و زمین است . داستان نور او به مشکاتی ماند که در آن چراغی تابناک بر می فروزد و آن چراغ در میان آبگینه و زجاجه ای پرتو افشان  ، چونان ستاره ای درخشان و کوکب دری تابان است .
شرق و غرب وجود روشن به نور اوست و بی آن که آتشی روغن آن را بر افروزد ، خود به خود همه هستی و کائنات را روشنایی می بخشد .
پرتو بر پرتو ، نور بر نور ......
و او هر که را بخواهد به " اشراق " نور خویش به سر منزل نور می رساند .... ) »

«سوره  مبارکه نور آیه 35 »


چند سالی  بود که کتاب منتشر شده بود و پدرم از همان ایام که خود شیفته نثر این کتاب شده بود – و شاید محتوایش را تحسین می نمود !- مرا به خواندنش ترغیب می کرد اما از طرفی مرا برای " عشق " آماده نمی دید . تا سال پیش ، خود او قدم پیش گذاشت و مرا بجای خواندن – عادت می کنیم – " پیرزاد " به مطالعه اشراق توصیه کرد  . ( البته من هنگامی که عادت می کنیم را تمام کردم دست به کار آقا شهاب شدم !! ) بار ها دلم می خواست علی رغم توصیه پدر ( نه ممانعت او ) صحیفه عشق را ابتدا کنم . اما همیشه به پیشنهاد هایش ایمان داشته و دارم .
و چه خوب شد که سه جلد ارزشمند در دوران خامی ! حیف و میل نشد !!!! شاید بتوان گفت بهترین گزینه برای امروز علی آقای جوان ! " اشراق " بود . این کتاب هم در نگرش من به عشق ( مجازی و حقیقی اش را رها کن ، به قول امیر خانی تا کی در بند الفاظی ؛ عزیزم ؟؟! ) تاثیر شگرف گذاشت و هم در نثر و شیوه نگارش و هم در روش توصیف گری . ( نثری که هنوز نمی تواند شکسته و مستقیم نوشتن را در تمام متن حفظ کند !!)
نمی دانم توصیه کنم حتما آن را بخوانی یا نه . ولی این را به تحقیق می دانم که کتاب سودمندی بود برای من .
کلام اخر ؛
اگر عشق را طریقت خود قرار دهی در سیر الی الله ، بس هموار تر و شیواتر کمال نهایی ات را در آغوش خواهی کشید . و در این سیر ، بسیار به جا خواهد بود اگر عقل را نیز عماد استوار خیمه گاه "اوشناسی" ات قرار دهی . (1) یعنی کنکاش و تحقیق پیرامون " حکمت متعالیه " را از همین " لحظه اکنون " شروع کن ،  که پیوندگاه    عشق و عقل  ؛
                                                   اشراق و مشاء ؛
                                                       سهروردی و بو علی همان است که صدرای شیرازی بیان داشت .

(1) در این صورت عقل را به حراست دژ بی حصار قلب گماشته ای و دل را قلندر بیشه اندیشه . 


 نوشته شده در ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط علی آقا !!  |  افتخار مي دهيد ؟ دنبالک |  گرایش : د يـد گـا ه
لينک ثابت اين پست :
ان الباطل کان زهوقا
شنبه هفدهم تیر 1385


 
 (پایان کار صهیونیسم )

"به تحقیق در زبور بعد از ذکر چنین نوشتیم که زمین را بندگان شایسته من به میراث می برند .  " (۱) . " خداوند وعده داده به کسانی از شما که ایمان آورده  و عمل صالح انجام داده اند که آنها را در زمین جانشین گرداند ... " (۲)

سالهاست ایمان به چنین بشارت هایی که در قرآن کریم به صراحت بیان شده زندگی را برای من از هر زمان دیگری شیرین تر کرده است . این که انسان بداند (  حتی اگر خودش بنده صالحی نیست ، چون من ! ) سرنوشت نهایی این دنیا استقرار عدل و داد است سخت ترین ایام را در کام بشریت شیرین می نماید . و من و تو می دانیم ، حتما ، که زمان تحقق این وعده الهی در دست من و تو است .کی و چه موقعش بسته به اراده تو است و من .  مجرای تحقق اراده خداوند در زمین علل و عوامل طبیعی هستند . ( هر چند برای ما نا آشنا باشند ) پس آیا سزاوار است به همین وعده شیرین بسنده نمائیم ؟ آیا وقت آن نشده که قعود را به قیام بدل نماییم ؟ اشتباه نکن !! جهاد را باید از درون قلبت آغاز نمائی . مگر جز این است که جهاد اکبر همان جهاد با نفس است ؟

(۱) سوره مبارکه انبیا . آیه ۱۰۵
(۲) وعده داده خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده ان که آنها را در زمین جانشین گرداند ، همچنانکه جانشین گردانید کسانی را که پیش از ایشان بودند و خداوند فروتنروا گردانید دینی را که برای آنان پسندید و ترس انان را به امن و امان مبدل نماید تا فقط مرا بپرستید و به من شرک نورزید . سوره مبارکه نور آیه ۵۵


 نوشته شده در ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط علی آقا !!  |  افتخار مي دهيد ؟ دنبالک |  گرایش : د يـد گـا ه
لينک ثابت اين پست :
آغاز
نمایش
شمارش
بازدیدکنندگان :



  RSS Link of IR-IR on the FeedBurner
Google Page Rank [from 10] + Google Info

توضیح :
GIP : Google Indexed Pages | The number of pages indexed by Google on your web site
GBK : Google Back Links | The number of web sites that have a back link to your web site
آگهی
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان

آشنايان ديروز و امروز
وبلاگ خود را پينگ کنيد
پينگ بلاگ رولينگ :Blogrolling
پينگ گوگل : GooglePing
پينگ بلاگارد :BLOGARD
پينگ بلاگرز :Weblogs
نوايش
نوشته هاي پيشين
هشدار

بهترين نمايش صفحه در 1024 * 1280 پيکسل خواهد بود . از کاوشگر اینترنت اکسپلورر مایکروسافت نسخه 6 یا بالا تر و یا موزیلا فایرفاکس نسخه های بالاتر از 1.0.7 استفاده کنید . در صورتي که از مرورگري جز موارد فوق استفاده کنيد ممکن است با مشکل مواجه شويد .
© تمامي حقوق اين وبلاگ متعلق به کوچه هاي تنگ است . استفاده از مطالب وبلاگ تنها با اشاره به نام کوچه هاي تنگ بلا مانع است .

Creative Commons License
عصر جمعه
پيمانه خالي

اي نشسته در شکوه و اوج و بلندي ، بيچارگي از هر سو راه چاره بر ما بسته است و دستمايه هامان نيز بيمايه و ناچيز است . لطفي نما و پيمانه را برايمان پر کن و بيدريغ به حسابمان در ريز که خداي بخشندگان را پاداشي نيک مي دهد .

يک مناجات دوست داشتني

چه طولاني شد اين عطش ! پس کي به چشمه سار وجود تو مي توان رسيد ؟ پس کي از زلال خوشگوار حضور تو ميتوان نوشيد؟ چه طولاني شد اين عطش ! چه طاقت سوز شد اين تشنگي ! کي مي شود صبح ، ناشتاي چشم هايمان را به نگاه تو بگشاييم ؟ کي مي شود شام ، تصوير تورا به قاب خواب هايمان ببريم ؟ کي مي شود صداي گام هاي آمدنت در گوش هستي طنين بيندازد؟ ...........

شهر پر آئينه

صبح بي تو رتگ يک آدينه دارد | بي تو حتي مهرباني حالتي از کينه دارد | بي تو مي گويند تعطيل است کار عشق بازي | عشق اما کي خبر از شنبه و آدينه دارد | جغد بر ويرانه مي خواند به انکار تو اما | خاک اين ويرانه بويي از آن گنجينه دارد | خواستم از رنجش دوري بگويم ، يادم آمد | عشق با آزار خويشاوندي ديرينه دارد | ناگهان قفل بزرگ تيرگي را مي گشايد | آنکه در دستش کليد شهر پر آيينه دارد |


:: قيصر امين پور ::

مساحت رنج
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنيد | مگر مساحت رنج مرا حساب کنيد | محيط تنگ دلم را شکسته رسم کنيد | خطوط منحني خنده را خراب کنيد | طنين نام مرا موريانه خواهد خورد | مرا به نام دگر غير از اين خطاب کنيد | دگر به منطق منسوخ مرگ مي خندم | مگر به شيوه ديگر مرا مجاب کنيد | در انجماد سکون پيش از آنکه سنگ شوم | مرا به هرم نفسهاي عشق آب کنيد | مگر سماجت پولادي سکوت مرا | درون کوزه فرياد خود مذاب کنيد | بلاغت غم من انتشار خواهد يافت | اگر که متن سکوت مرا کتاب کنيد |

:: قيصر امين پور ::

مدال سر افرازي
کس چون تو طريق پاک بازي نگرفت | با زخم نشان سرفرازي نگرفت | زين پيش دلاورا ! کسي چون تو شگفت | حيثيت مرگ را به بازي نگرفت |

:: زنده ياد سيد حسن حسيني ::

Web Trackers
Technorati
XML