تمرکز
توی صف اتوبوس ایستادی و سعی میکنی فکرت رو روی مقاله ای که قراره بنویسی متمرکز کنی اما , با وجود آدم هی مختلفی که از جلوت رد می شوند و صداها و بوهای مختلی که از اطراف میاید کار دشواری است این تفکر روی موضوع خاص اما , تو با خودت میگی اِ این که نشد , اگه قرار باشه این موضوعات جزئیمانع تمرکز حواس من بشه که نمی شه! !! پس اراده آدمی کجا رفته توی این عرصات . چشم ها تو محکم بهم فشار میدی تا بتونی به افکارت مسلط بشی . کم کم توی فکر کردن به جاهای جالبی رسیدی که از فشار جمعیت متوجه میشی اتوبوس اومده و باید سوار بشی . میری بالا و بعد از اینکه با مکافات یه جا برای نشستن پیدا میکنی دوباره تو افکارت غرق میشی حالا مشکل قبلی یعنی شلوغی محیط کمی بر طرف شده اما , یه مسئله تازه گریبانگیرت شده , توی فکر کردن هی از شاخه ای به شاخه دیگری می پری . آخه این که نشد !! __این چه بساط َبه قول آقای کتل __ دوباره این اراده آدمی به کمکت میاد و سعی میکنی فقط روی موضوع اصلی فکر کنی و از حاشیه نگری و جنبی پردازی های نا خواسته بپرهیزی بحث بین تو و افکارت تازه داره به جاهای جالب میرسه و تو سعی می کنی از میون سیاهی های مبهم مغزت دنبال نکته ای بگردی که انگار خیلی وقته گمش کردی ,به قول بعضی ها , در آن هنگامه شور و نوا اتوبوس بخاطر جهش ناگهانی یه پسر بچه که مطمئنا مطالعات وسیع و همه جانبه ای روی رفتار کانگوروی افریقایی داشته به وسط خیابون , تر مز شددید و در عین حال غیر مترقبه ای میکنه و بر اساس قانون اینرسی و نیروی درونی و ... _ میخواهم بگویم که من بچه درس خوانی هستم _بنده و به تبع همه مسافر های اون طیاره عتیقه به جلو پریدن کردیم !! . انقدر که سر اینجانب با کله مسافر جلویی اصابت کرده و ایشان , یعنی همان فرد مصدوم از ناحیه پس کله , برای بررسی حادثه تصادف سر به سر ,گردن مبارک را کمی چرخانده و من هم برای فرونشاندن آتش عصبانیت ایشان , ببخشید _ خیلی متاسفم ای حواله اش میکنم و یارو هم با دیدن چهره ملتمس بنده رویش را بر می گرداند . کمی با ورم کله اش کلنجار میرود و فکر کنم یه سرس کلمات رکیک هم _ که بنده از تکرار آن ها به دلیل باز کردن چشم و گوش بعضی ها خودداری میکنتم _نثار اون بچه جهنده و کارشناس پرش بی نیزه میکنه . القصه تازه متوجه میشی که خیلی وقت پیش از جلوی کوچه منزل رد شدی
: حالا توی پیاده روی خیابون واستادی . در این حال چند گزینه در مقابل روت قرار داره
الف ) به اون طرف خیابون رفته سوار تاکسی بشی و به خونه بزی
ب) به اون طرف خیابون رفته منتظر آمدن اتوبوس بشی و با اون بری
ج ) همین مسیر رو پیاده برگردی
د) هیچ کدام یا همه موارد
حالا با توجه به نکته هایی که تو کلاس کنکور یاد گرفتی , وقتی جواب قطعی یه تست رو نمی دونی باید سعی کنی با حذف پاسخ های غلط به جواب برسی , شروع می کنی: پاسخ (الف) که با جیب جنابعالی جور در نمی آد ! چون بعد از خرید اکانت جدید و چند جلد کتاب , فقط توانستی با پول خرد های ته کیفت چند تا بلیط بخری . مورد (ب) هم با وقتی که داری نمی خونه یعنی شب برای ناهار میرسی خونه! . پاسخ (د) هم که از همه بی ربط تره چون نه میشه توی پیاده رو خوابید و ناهار خورد و نه اینکه هر سه را ه رو .... پس به ناچار مجبوری از راه سوم با خط 11 شرکت اتوبوسرانی چیز و حومه به طرف خونه بری . در بین راه هم دوباره سرگرم مقاله و تفکر و اینجور چیزها میشی با حفظ مسائل ایمنی یعنی دوری از تمرکز حواس زیادی . وقتی می رسی دم در خونه که دیگه پایان خوبی هم برای مقالت انتخاب کردی و داری اونو صفحه بندی میکنی و داره میره برای مراحل تائید و چاپ و ... زنگ میزنی ولی کسی جواب نمی ده به زحمت کلید رو از ته جیبت از بین اون همه خرت و پرت که معلوم نیست چه جوری اون تو جا گرفته پیدا میکنی و میری بالا . در حالی که داری آب سرد رو سر میکشی شماره بابا رو میگیری . قبل از اینکه اون گوشی رو برداره یادت می افته که امروز ناهار خونه خالت اینا دعوت بودید ! و .....دیگه هیچی
معلممی خواهم يه نیمچه خاطره !! براتون تعريف کنم . چند سال پيش ما يه معلم داشتيم که خيلی آدم باحالی بود . معلومات و اطلاعاتش حرف نداشت . روز آخر ؛ آخر کلاس که شد گفت بچه ها بايستسد يه چيزی براتون بخونم بعد بريد و شروع کرد :
گر از ابر های تيره سفر کرديد و
روز زوشن فردا را ديديد از ما
به مهربانی ياد آريد
از ما که در تمام عمر شب و جهل
در جستجوی نور سحر پرسه
ميزديم
از ما که تمام عشقمان شما بوديد
.........
تقريبا تو چشمهای همه بچه ها اونروز يه اشکی جمع شده بود که جرات بروزش رو نداشتن. معجزه اشک ! و معلم سرش رو زير انداخت و از کلاس بيرون رفت . يادش بخير .
آيا اين عادلانه نيست ؟ تا حالا شده وقتي از کوه بالا ميري پايين رو نگاه کني ؟ وقتي تا
يه ارتفاعي بالا رفتي ميتوني اير ها رو از بالا ببيني ؛ مخصوصا اگه هوا يه کمکي مه
آلود باشه . چه احساسي پيدا ميکني اونوقت ؟ احساس قدرت ؛عظمت ؟ دلت مي خواهد دست
هاتو از هم باز کني و از عمق وجودت داد بزني :
آي مردم دنيا ؛ من رو
ببينين !
ببينين چقدر بالا رفتم !
ببينين که بر همتون مسلط ام !
دلت مي
خواهد همه آدم ها سرشون رو بيارن بالاو تورو ببينن . شايد هم در مقابلت به
خاک بيفتن !؟!!اخه حق هم داري اين همه قدرت شايسته پرستش هست . اما تو خودت هيچ وقت
دلت نخواسته سرت رو بالا بياري . مي دوني چرا ؟ چون اونوقت مجبوري آسمونو بالاي سرت
ببيني . و ببيني اون هم بر تو مسلطه . نه؟!! چون ميدوني در مقابل قدرت اون ؛ تو
هيچي نيستي ! آسمون همه ما رو فراگرفته و بدون هيچ تکبري داره تک تک ما
رو نگاه ميکنه . حتي محبتش رو هم از ما دريغ نمي کنه و وقتي نياز داريم مثلا بارون
برامون ميفرسته . اينطور نيست ؟ تازه در مقابل همه بدي ها و خودپرستي هامون هم هيچ
عکس العملي نشون نمي ده ــ مثل بابايي که در مقابل دروغ هاي فرزندش فقط لبخند
ميزنه ـــ مي دونين چرا ؟
کفي بنفسک اليوم حسيبا
آسمون ميگه تو خودت بهترين داوري . اگه تو ؛ خودت جاي من بودي و
اينهمه بدي و نامردمي که تو ؛ اي آدميزاد ؛ انجام ميدهي رو مي ديدي اونوقت
قرار ميشد که يه مجازات براي خودت تعيين کني چي ميگفتي ؟ نه نه ! من به
تو اطمينان دارم چون تو رو با آب پاکي که برات فرستادم عادل پروش دادم
. هر مجازاتي که تو خودت براي خودت ؛ منصفانه ؛ تعيين کردي همون
رو بر تو جاري ميکنم . خوبه ؟ قبول داري ؟ عدالت بهتر از اين جايي ديدي ؟ اصلا آيا
اين عادلانه نيست ؟
نفس مطمئنه سلام بر تو باد روزی که متولد شدی و روزی که چشم از اين جهان فروبستی.
چشم بيمار تو ای می زده بيمارم کرد
حلقه گيسويت ای يار
گرفتارم کرد
سو بستان نکوئی گل گلزار جمال
غمزه ناکرده ز خوبان همه بيزارم
کرد
همه می زدگان هوش خود از دست دادند
ساغر از دست روان بخش تو
هشيارم کرد
چه کنم شيفته ام سوخته ام غمزده ام
عشوه ات واله آن لعل گهر
بارم کرد
عشق دلدار چنان کرد که منصور منش
از ديارم به در آورد و سر دارم
کرد
عشقت از مدرسه و حلقه صوفی راندم&
بنده حلقه بگوش در خمارم
کرد
باده از ساغر لبريز تو جاويدم ساخت&
بوسه از خاک درت محرم
اسرارم کرد
چه سنگين است غم از دست دادنت ؛ بسيار شنيده ايم اما نديده ايم تا باورمان شود مگر ميتوان در مقابل ابرقدرتها ايستاد بدون هيچ پشتوانه ای چگونه ميشود طاغوت ها را برانداخت بدون هيچ واهمه ای و باورمان نمی شود که تو با اين عظمت چگونه همبازی کودکان يتيم خسته دل ميشوی و همچون مرادت با تمام بزرگی لطافت خود را حفظ ميکنی چنان که از غم از دست دادن يگانه اسطوره تفکر فقط ميگريی و هيچ نمی گويی چرا که معجزه اشک گوياتر است و چه بايد گفت از تو و چه ميتوان گفت از اين همه بزرگی همان به که در سکوتی عميق فرورويم و تاملی کنيم بر زندگانيت که چگونه محبوب دلها گرديدی و در اخر هم با نفسی مطمئن و ضميری اميدوار بسوی يار شتافتی " يا ايتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضيه مرضيه"
پدرزانو هاشو تو بغلش گرفته بود و یه گوشه نشسته بود . دونه های شفاف
و زلال اشک از گوشه چشم های سرخش آروم روی لباسش می ریخت . همون لباس آبی رنگ که
باباش براش خریده بود
همیشه از دست عقربه های ساعت حرص می خورم ؛
اصلا وقتی
قراره هر شب دیر به خونه بیایی , ساعت به چه درد می خوره ؟
چه فرق میکنه من مشق
هام رو زود بنويسم يا دير ؟ وقتی نقاشی هام رو ورق نمی زنی ٬
دوستی با مداد رنگی ها را می خواهم چه کنم ؟
چند وقته میخواهم به تو بگویم که
دیگه میتونم دکمه های پیراهنم رو خودم ببندم و اسم درس هام رو یاد گرفتم .
چند وقته میخواهم دفتر چهل برگ کاهی ام رو به تو نشون بدم تا ببینی چه طوری
نوشتم آب
اما ٬ همیشه زودتر از تو خواب میاد و من رو با خودش میبره
.
دیشب به بالشم گفتم وقتی تو اومدی مرا بیدار کنه اما ٬ صبح دیدم پرنده
ها آمدن و تو باز رفته ای . کاش من و تو درخت بودیم و هیچ وقت از هم دور نمی
شدیم .
مادر میگه تو بعضی وقتها _از خستگی حتما _ لبخندت رو تو
اتوبوس جا میذاری . مادر میگه اگه تو شب و روز کار نکنی چرخ زندگی ما نمی
گرده . من میگم خوبه یه کم پیاده بریم تا تو کمتر کار کنی من دیروز به دوچرخه
دوستم سنگ زدم بعد از مادر پرسیدم چرا پدر دوستم هیچ وقت سوار اتوبوس نمیشه ؟ چرا
کفشه های پدر مثه کفش های اون نیست ؟ امشب بادکنک های دعا رو روی پشت بام هوا
میکنم تا خدا اون ها رو ببینه . دعا میکنم اونقدر بیدار بمونم تا تو بیایی . اون
وقت من از شوق مثه انار های باغ پدر بزرگ سرخ میشم . سرخ سرخ . بعد هم خودم تو
آغوشت میندازم . به مادر گفتم وقتی تو رو دیدم با قاشق و بشقابم آشتی میکنم و برای
لیوانم ترانه می خونم
با اندکی تصرف نوشته آقای مهديزاده
جالب بود برای خودم گفتم شماهم بخونين بد نيست
عشقفاطمه (س) بيمار بود . و همسرش از غم بيماری او شايد ؛ تب داشت . وقتی وارد خانه شد يک راست سراغ بانو را گرفت . بر بالای بستر او جای گرفت . دست مرد بر پيشانی فاطمه آرام گرفت . با همان دست های تب دار هم می توانست دمای بدن فاطمه را حس کند . تب او شدت گرفته بود و علی .... ديگر توان نداشت . تمام بدن علی ميلرزيد . همانجا نشست . و ديگر اشک بود که احساس او را بيان ميکرد . زهرا چشم گشود و علی را ديد که به پهنای صورت اشک ميريخت . فاطمه با دست اشک های علی را پاک کرد و دست را به سينه کشيد .گفت : يا علی اشک مظلوم شفای سينه داغ دار است. سعی ميکرد با حرف هايش علی را آرام کند . گفت : علی جان اشک نريز ؛ دعا کن برايم .و علی دستهايش را بالا برد .
**************************************
همه منظر بودند تا مادر دعا کند و آنها آمين بگويند . پنج نفر که دعايشان بی برو برگرد مستجاب بود نزد خدا دست ها را بلند کردند تا مثل چند سال پيش برای سلامتی مادر دعا کنند و فاطمه لب به سخن گشود ؛ خدايا به حق پدر پيامبر رحمت ؛ همه از عمق جان آمين گفتند . خدايا به مظلوميت همسرم علی ؛ باز دعا با آمين های جمع پنج نفری خانه همراهی شد . خدايا ....... بعد از قسم هايی که داد گفت : خدايا .... ـهمه منتظر بودند تا مادر برای شفايش دعا کند ـ خدايا ...مرگ فاطمه را نزديک کن . اما اينبار دعای فاطمه آمين بچه هارا بر نينگيخت ؛ بند دل آنها را پاره کرد مادر با اين دعايش . زانوان علی سست شد . گلوی زينب را بغضی سنگين گرفت و حسين .... سر به ديوار گذاشت . حسن اشک ميريخت درست مثل پدر ؛ آرام و بی صدا و مادر ..........
اين وبلاگ دل بخواهی آپديت نميشه !!
تسليم !! عرض كردم تسليم ! به چه زبوني بگم انا مسلم يا اخي . قبول دارم كه خيلي نامردي كردم . سه هفته است كه سراغ هي وبلاگي نرفتم حتي مال خودم . سه هفته است كه حتي ميل باكس ام رو هم چك نكردم . ميدونين يه بحران با خودم داشتم ! يه جدال با خويشتن و جهان ! دلم مي خواست مثل بعضي از دوستان يه يادداشت خداحافظي بذارم و بگم ديگه خسته شدم ( نه كه من چند ساله بلاگرم ) و مي خواهم ديگه ننويسم . از نامردمي ها بگم و رفاقت هاي انلاين . آخه ميدونين چند وقتيه كه مد شده افراد وبلاگشون رو ميبندن و به خيال خودشون همه رو ميذارن تو خماري ! اما خود من خيلي هاشون رو ميشناسم كه همون روز ! (شايد هم زودتر ) يه وبلاگ ديگه رو راه اندازي ميكنن و ميشن يه آدم ديگه ! با يه شخصيت پوچ و غير واقعي (البته شايد همون شخصيت قبلي هم دروغي باشه) خوب من هم جوونم . مد رو دوست دارم . ميخواهم به روز باشم . ميخواستم يه وبلاگ ديگه بازكنم و توش از يه مسائل ديگه اي بنويسم كه مربوط به ... ميشه . گرفتين ؟ تو اين مدت كاربرد اينترنت رو عوضي فهميده بودم . شبكه شده بود يه وسيله براي رسيدن به ... هايم . اما حالا پشيمونم . پس يه مدت اصلا سراغ كامپيوتر نيومدم تا از اين بحران بتونم خودمو خارج كنم . و موفق شدم انگار . يه كم كه فكر كردم ديدم تو اين مدت من خودم نبودم ارزش هايي رو كه هميشه ميپرستيدمشون رو زير پاهام له كرده بودم . شده بودم يه بومي آمازوني كه از مدنيت كه هيچ از انسانيت هم بوئي نبرده اما حالا خوشحالم . خوشحالم از اينكه همون آدم سابق شدم البته سعي كردم بهتر باشم . خوشحالم كه دوباره مينويسم . (البته تو اين مدت هم مينوشتم اما براي كَس ديگري ! چه كسي بماند ! ) در آخر ميخواهم بگم :
// شك شايد پل خوبي باشه اما هيچ وقت منزل گاه خوبي نبوده //
نوروز
نوروز با همه یال و کو پالش دوباره مثل همیشه _نه با یه روز
تاخیر _ داره میاد و همراه خودش شادی ،خوشحالی ،جنب و جوش و ... میاره البته این
روی خوب سکه است نا هنجاری های اجتماعی هم هستند که هرسال در چنین ایامی سر و کله
شون پیدا میشه البته در همه روزها چنین پدیده هایی وجود دارن اما نزدیکی های عوض
شدن سال خودنمایی بیشتری دارن . حتما فکر کردین می خواهم در مورد مراسم آئینی و
ارزشی !!!! چهارشنبه آخر سال صحبت کنم یا در مورد مصرف بیرویه و اصرافگونه آب
!
نه عزیز ، منظور من چیز دیگه ست ، هرسال در روزهای منتهی به عید افرادی که
خواستار کار در منازل هستند _از شهر های اطراف یا حتی از شهر خودمون _به محله ها
سرازیر میشن آدم هایی که بعضیشون خیلی هم آبرومند هستن اما زندگی هم بی رحمی های
مخصوص به خودش رو داره !
کارگرانی که _ زن و مرد و کودک حتی _ حقوق ناچیزی
میگیرن در قبال بعضا کار های خطر ناک و خسته کننده ، کارهایی که ما خودمون همیشه از
زیرش در میریم . انسان های کم توقعی که از دنیا فقط یه غذایی می خواهن برای گرسنه
نخوابیدن !
میدونم چی می خواهید بگید ، اختلاف طبقاطی تقصیر عید باستانی
نیست اما شاید تقصیر هزینه های بالای شب عید ، احتکار میوه و کالا در این ایام ،
خرج های اضافی که جامعه و مد به مردم تحمیل میکنه ، مصرف گرایی که هر روز توی همه
رسانه های جمعی و خصوصی تبلیغ میشه و هزارتا نا هنجاری دیگه باشه که همشون با عمو
نوروز تشریفشون رو میارن تو جامعه !
قبلا هم گفتم که افراد ضعیف همیشه تو
جا معه هستن اما با نزدیک شدن عید باستانی مشهود میشن . افرادی که برای کار کردن
میان ، افرادی که دست به تکدی میزنن و ... نمونه های همین قشر هستن . وقتی میبینی
که برای دوروز کار سخت فقط 5 هزار تومن میگره دلت بحالش میسوزه مخصوصا که میبینی تو
کم کم روزانه همین مبلغ رو توی تریا و با دوستان و تو کوچه براحتی خرج میکنی و اصلا
به نظرت هم نمیاد !
اره دلت بحالشون میسوزه اما چون نمی خواهی خوشی و شادی
نوروز را با این فکر ها خراب کنی سر خودت رو میکنی زیر برف بعد خیلی متفکرانه برای
خودت دلیل میاری که بالاخره همه جور آدمی تو جامعه هست و اختلاف طبقاتی رو هم که من
اختراع نکردم !؟!
تا بحال شده بجای اینکه آرزو کنی تو یه خانواده میلیاردر بدنیا
آومده بودی (البته دیگه میلیاردر قدیمی شد و دیگه تیلیاردر یه چیز کمیابه ) فکر کنی
چرا تو یه خانواده سطح پایین تر از حالا بدنیا نیومدی ؟ مگه تو چه فرقی میکردی با
اون که حالا تو شدی دارا و اون شده ندار ؟
این رو هم یادت باشه که میل به فزون
خواهی فطرتا چیز بدی نیست . این ها رو نگفتم که حالتو شب عیدی بگیرم گفتم که قدر
زندگیتو بدونی و هر چند وقت یکبار سرت رو پیش خدا کج کنی و بگی خیلی چاکریم ، دمت
گرم ، دست درد نکنه ، خیلی ممنون و .....
مادر بزرگ
همينطور که توی خيابون راه ميرفت به ياد خانه قديمی افتاد . توی ذهنش اونو مجسم کرد . خودش را وسط حياط فرض کرد و به اطراف نگاه کرد .احساس کرد يه چيزی سر جاش نيست ؛ حوض آب درخت سيب همه رو ميديد .خونه يه جور ديگه بود . يه سکوت سنگين همه جا رو پرکرده بود. فقط گلدون شمع دونی مادر بزرگ سر جاش نبود . يکهو تنش لرزيد؛ نکنه مادر بزرگ ..... ضربان قلبش شديد شده بود . همه چيز دور سرش ميچرخيد . دستشو به ديوار گرفت کمی صبر کرد تا آروم بشه داشت به اطراف نگاه ميکرد دنبال يه چيزی می گشت چشم هاش روی تابلوی تلفن همگانی ميخکوب شدند . می خواست شماره پدر رو بگيره اما دستهاش می لرزيدند . وقتی پدر گوشی رو برداشت اول از حال مادر بزرگ پرسيد. می دونست که مادر بزرگ ناخوشه اما بازهم پرسيد و پدر گفت که نگران نباشه گفت بهترين کاری که ميتونی انجام بدی اينه کا براش دعا کنی که بهتر بشه . بی اختيار راه ميرفت از اون مسيری که تو اون چند روز بارها اونو طی کرده بود به طرف حرم ميرفت . تو راه به آخرين باری که پيش مادر بزرگ بود فکر ميکرد . قرار بود فردای اون روز به مشهد بره و ميخواست يه عکس از مادر بزرگ بگيره اما مادر بزرگ گفت که حالا وقت مناسبی نيست و باشه برای يه وقت ديگه و او هم قبول کرده بود . حالا ديگه مقابل ضريح ايستاده بود بعد از اينکه اذن دخول رو خوند وارد شد چند دقيقه ای محو ضريح شده بود احساس ميکرد هيچکس اونجا نيست داشت درد دل ميکرد که يکهو دردی در پهلوش احساس کرد بخاطر فشار جمعيت بود که مجبور شد از در ديگه خارج بشه رفت توی يکی از رواق ها گوشه ديوار نشست سرش رو بين زانو هاش گذاشته بود و آروم آروم گريه می کرد معجزه اشک ! مادر بزرگ خيلی مهربون بود و اون نمی توانست نبودنش رو حتی تصور کنه . حالا ديگه اروم شده بود به طرف دفتر نذورات رفت يه قبض گرفت و اونو نذر مادر بزرگ کرد يکراست به طرف هتل حرکت کرد تو راه ياد خواهر کوچيکش افتاد و از يکی از فروشگاه ها يه هديه کوچولو براش گرفت . ...... اصلا توجهی به به بچه هايی که توی لابی هتل با هم شوخی ميکردند و مسئول اردو که داشت صداش ميکرد نداشت رفت توی اتاق و خودش رو روی تخت ول کرد . کمی سبک شده بود اما يه درد کهنه مال اون قديم قديم ها رو دوباره توی سينه اش احساس ميکرد . داشت فرار ميکرد از واقعيتی تلخ آخه مادر بزرگ خيلی مهربون بود .صبح که بلند شد بره حرم ياد خوابی که ديشب ديده بود افتاد . خونه قديمی رو دوباره ديده بود و اين بارهم بجز گلدون شمع دونی مادر بزرگ همه چيز سر جاش بود قلبش تند تند ميزد . رفت به طرف تلفن . شماره پدر رو گرفت اما اينبار مادرش بود که صحبت ميکرد . صبر کرد تا احوالپرسی های مادر تموم بشه بعد پرسيد : حال مادر بزرگ چطوره ؟ مادر گفت که ديشب سراغت رو می گرفت انگار يادش رفته بود که رفتی مشهد !
هواپيما می خواست فرود بياد خيلی تکان می خورد اما در مقابل قلب علی که بالا و پايين می پريد محسوس نبود . مادر منتظرش ايستاده بود با اينکه اصلا حوصله نداشت به سمت مسئول اردو رفت با هاش دست داد و از زحماتش تشکر کرد . پدر توی ماشين مونده بود . توی راه کسی حرف نزده بود يعنی اگر هم کسی چيزی گفته بود اون نشنيده بود آخه نياز به صحبت نبود و اون از پيراهن مشکی پدر همه چيز رو فهميده بود اما داشت فرار ميکرد از واقيتی تلخ آخه مادر بزرگ مهربون بود . خيلی مهربون بود . پدر داشت ماشين رو پارک ميکرد ولی اون حوصله نداشت مثل هميشه منتظر بمونه تا با هم برن . پارچه مشکی جلوی در اون رو به قبول واقعيت مجبور کرده بود ولی اون سرسخت تر از اين ها بود با کليدی که داشت در رو باز کرد آخه اون هفته ای چند بار به خونه قديمی می رفت و به مادر بزرگ تو کارهاش کمک ميکرد . پسر عموش وسط حياط ايستاده بود هم سن بودن با هم . پلاکاردی که روش نوشته بودن ........ درگذشت مادر کراميتان را به شما و خانواده .......... زانو هاشو سست کرد و روی زمين افتاد پدر زير بفلشو گرفت و بلندش کرد پسر عموش جلو اومد و همديگه رو بغل کردن پسر عموش گريه ميکرد ولی اون ختی نمی تونست گريه کنه باورش نمی شد آخه مادر بزرگ خيلی مهربون بود . رفت توی اتاق همونجا که تخت قديمی مادربزرگ بود رفت پايين تخت زانو زد سرش رو گذاشت رو لبه تخت پس مادر بزرگ کجا بود؟ فردا صبح پدرش با عموش می خواستند برن برای سر مزار برای سنگ قبر و ... و اون هم همراهشون رفت وقتی رسيدن يه قبر خاکی که چند تا دسته گل پژمرده کنارش بود رو بهش نشون دادن بالای قبر ايستاده بود اما انگار اروم نمی شد . روی خاکها نشست صورتش رو روی زمين گذاشت . دلش می خواست همونجا بميره . بالاخره گريه اش گرفت . پدر دورتر ايستاده بود و دستشو روی صورتتش گرفته بو اما صدای گريه عمو رو می شد به راحتی شنيد . دلش می خواست همونجا بميره . آخه مادر بزرگ خيلی مهربون بود . قبضی رو که برای مادر بزرگ گرفته بود رو روی قبر گذاشت و بلند شد و عقب عقب رفت . آخه مادر بزرگ حيلی مهربون بود .
[ خانه | نوشته هاي قديمي | پست الكترونيك ]





